تبليغاتX
"ياس آبي"


"ياس آبي"

هرچی که تو بخوای .........





















 

سر تا پاي خودم را كه خلاصه مي كنم ، مي شوم قد يه كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه ي يك كوه ، يا مشتي سنگ ريزه، ته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد ، خاك همين گلدان پشت پنجره.

يك كف دست خاك ممكن است هيچوقت ، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه خاك باقي بماند، فقط خاك.

اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد ، ببيند ، بشنود ،بفهمد، جان داشته باشد يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود ، انتخاب كند ، عوض بشود و تغيير كند.

واي خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم . من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكي كه با بقيه خاك ها فرق مي كند.من آن خاكي هستم كه توي دست هاي خدا ورزيده شده ام و خدا از نفسش در آن دميده . من آن خاك قيمتي ام . حالا مي فهمم چرا فرشته ها آنقدر حسوديشان شد. اما اگر اين خاك ، اين خاك برگزيده، خاكي كه اسم دارد، قشنگ ترين اسم دنيا را ، خاكي كه نور چشمي و عزيز دردانه ي خداست. اگر نتواند تغيير كند ، اگر عوض نشود ، اگر انتخاب نكند ، اگر همين طور خاك باقي بماند ، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جديدش را تحويل خدا بدهد ، سرش را بيندازد پايين و بگويد : يا ليتني كنت ترابا . بگويد : اي كاش خاك بودم....

اين وحشتناك ترين جمله اي است كه يك آدم ميتواند بگويد. يعني اينكه حتي نتوانسته خاك باشد ، چه برسد به آدم! يعني اينكه ...

خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد.

 

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:19 توسط الهام| |


Design By : Night Skin

example: